یک روز غمانگیز و تأسفبار
بادیگارد (سودای سیمرغ) – کارگردان: ابراهیم حاتمیکیا
متأسفانه فیلم خوبی نیست. گرچه به لحاظ تکنیکی و اجرای صحنههای اکشن در کنار "چ"، بهترین کار حاتمیکیا است، اما متأسفانه این تکنیک به فرم نمیرسد، چراکه فرم از زیست نشأت میگیرد و جهان باورمند فیلمساز، اما در این اثر با جهان گنگی مواجه هستیم که گویی هنوز شکل نگرفته؛ به باوری نزد فیلمساز تبدیل نشده؛ و به واقع درد دلی است که پیش از مزه مزه شدن، از دهان فیلمساز پریده است. از این جهت، فیلم به لحاظ فرمی به متنی ویرایش نشده میماند که برای قوام یافتن نیاز به بازخوانی چندین باره و اصلاح دارد.
عدم قطعیت فیلمساز در حرفی که میزند به بافت فیلمنامه نیز سرایت کرده است و نتیجتاً اگرچه ظاهراً فیلم از لحظهی نخست آغاز میشود، ما تا حدود دقیقهی 40 هنوز مشخصاً نمیدانیم که باید در پی چه چیزی باشیم و چه قصهی مشخصی را دنبال کنیم و در این وقتی که تلف میشود جز شخصیت حاج حیدر- که شکل گرفتنش تا حد قابل توجهی مدیون بازی پرستویی (بهترین بازی او در یک دههی گذشته) است- هیچ یک از مهرههای داستان به پرداختی سر و شکل دار نمیرسند. مثلاً از دانشمند هستهای فیلم چه چیزی میبینیم تا دانشمند بودنش را به ما بنمایاند؟ غیر از این است که او را در همه حال میبینیم جز در حال پژوهش یا لااقل چیزی مربوط و شبیه به آن؟ دیدن تدریس فیزیک و بودن او در کلاس درس حداکثر میتواند از او یک استاد دانشگاه بسازد که بازی بد بابک حمیدیان این مسأله را نیز ضایع کرده است.
به واقع، یکی از اشکالات اصلی فیلم مضمونزدگی است. این فیلم بیش از آنکه بر تصویر استوار باشد، مبتنی بر کلام است و همین امر کار دست فیلم و فیلمساز داده است، زیرا در سینما تا زمانی که پدیدهها به عینیت در نیایند، به فعل و وجود نمیرسند. دیالوگهای اساسی "بادیگارد" نیز از آنجاکه نه رنگ عینیت به خود میگیرند و نه حتی در کلام، به وسیلهی توضیحاتی درست و کامل، قوام یافته و روشن میشوند، عموماً در حد شعار باقی میمانند و گاه سؤالاتی بنیادین و جدی را در ذهن مخاطب به وجود میآورند. مثلاً در جایی با اصرار حاج حیدر بر این موضوع مواجه هستیم که او محافظ است، نه بادیگارد چراکه محافظ بر اساس اعتقادات خویش عمل میکند، در حالی که بادیگارد مزدور و گماشتهای بیش نیست. حال این سؤال مطرح میشود که وقتی نام فیلم "بادیگارد" است، تکلیف ما چیست؟ آیا باید تعریف تئوریک محافظ و بادیگارد را نشنیده بگیریم یا بر اساس آن، حاج حیدر را مزدور بدانیم؟ یا در جایی دیگر حاج حیدر چنین بیان میدارد که چون سالهای سال محافظ شخصیتهای بزرگ (سیاسی) بوده است، هماکنون میتواند مقدس بودن یا نبودن شخصیتها را با پوست و گوشت خود دریابد و بدین ترتیب اگر شخصی نامقدس باشد، حاج حیدر او را سپر جان خویش میکند و اگر نه خود، سپر او میشود (میزان منطقی و باورپذیر بودن این دعا بماند). حال، او از سیاسیون دلخور است و با استناد به دیالوگی که در دفتر میثم زرین با او برقرار میکند، سیاسیون را از پایههای نظام نمیداند و آنها را فاقد شخصیت- چه به لحاظ اعتقادی و چه از نظر انسانی- یافته است. این گفتارهای مهم و سهمناک از آنجاکه با توضیحاتی- تصویری و یا حتی کلامی- همراه نمیشوند و این دیدگاه حاج حیدر نسبت به سیاسیون زمانمند نمیشود، آنچنان قابلیت تعمیم پیدا میکنند که حتی میتوان سیاسیونی را که بنا بر گواهی عکسهای حاج حیدر، روزگاری مورد حفاظت او بوده اند و حتی رئیس جمهور فعلی را در این دیدگاه جای داد و این خود، یک علامت سؤال بزرگ در ذهن مخاطب بر جای خواهد گذاشت که آیا سیاسیون فارغ از اینکه رهبر، رئیسجمهور، معاون و غیره باشند، انسانهایی مزدور پرور و بیشخصیت هستند؟ این نگاه آیا از سر عصبیت، بی خردی و ناتوانی در تحلیل نیست؟ و آیا همین نگاه نیست که تحلیل و نقد را پس میزند و آن را مرض میپندارد؟
من (نگاه نو/ سودای سیمرغ) – کارگردان: سهیل بیرقی
یک فیلم اوّلی پر اشکال که با ریتم کند و تدوین ضعیفش بسیار کسالتآور است و قادر نیست که قصهای تعریف کند و یا شخصیتی (خصوصاً شخصیتی با وجوه متناقض بسیار) بسازد. نتیجهی اخلاقی (!) این فیلم برای خلافکاران آن است که پلیس، حرف گوش کنِ خلافکاران است و هر وقت که مجرمین بخواهند، پلیسها به دستگیری او اقدام میکنند. در عوض، این پلیس به این خوبی از خلافکاران انتظار دارد که فقط خلافهایی که پلیس میگوید را انجام دهند و اگر نه آنها را دستگیر خواهد کرد.
امکان مینا (سودای سیمرغ) – کارگردان: کمال تبریزی
از ساختههای چند سال اخیر فیلمسازش بهتر است، اما ابداً فیلم خوبی نیست. یک قصهی گنگ دارد که خیلی دیر آغازش میکند و شخصیتها و تشکیلاتی که در فیلم به آنها اشاره میشود، گرچه در مرحلهی معرفی خیلی غیر قابل قبول نیستند، در ادامه پرداخت صحیحی ندارند. نتیجه آن است که وقایع، شخصیتها و کنشها و واکنشهایشان همه بی معنی و بعضاً مضحک به نظر میرسند (به یاد بیاورید نمای مخوفی را که در آن مینا با اقتدار و صلابتِ تمام بر روی مهران اسلحه میکشد و این نما ناگهان کات میخورد به نمایی عمودی از بالا که این دو نفر را مشغول کباب خوردن عاشقانه با یکدیگر به نمایش میگذارد). به همین دلیل است که فیلم- با اغماض- از یک سوم به بعد کاملاً میافتد، از بین میرود و تلف میشود.
رسوایی 2 (سودای سیمرغ) – کارگردان: مسعود دهنمکی
دیگر عادت کردهایم. یک فیلم ورّاج که سعی دارد تمام صحبتهای تلنبار شده در گلوی فیلمسازش را یکجا به مخاطب حقنه کند. صحبتهایی که بعضاً عینِ جملاتی است که در فیلمهای پیشین فیلمساز شنیده بودیم و بعداً نیز خود او در مصاحبهها با شور و حرارت همیشگیاش آنها را تکرار خواهد کرد و بابت بیان آنها همچون همیشه از خویش راضی خواهد شد. البته تکرار و ارجاع دادن به آثار قبلی، مشخصاً از علایق این فیلمساز است به طوری که مثلاً در این فیلم نیز گاه با موسیقی اخراجیها طرف هستیم و یا کتابی را با نام "فقر و فحشا" مشاهده میکنیم که شخصیت زاهد داستان آن را بر روی قرآن قرار داده است!
فیلم کاملاً عقب افتاده و ماقبل بد است. دین را در پیشگویی کردن و ارائهی معجزه میجوید؛ زهد را مساوی با گیج خوردن در عالم هپروت میداند؛ و عارف را شخصی پخمه، عقبمانده و به دور جامعه و تکنولوژی میبیند. رویکرد توهین آمیزی که فیلم- و فیلمساز- نسبت به مردم دارد (در جایی صراحتاً خطاب به مردم میگوید: "خاک بر سرتان!") و نیز تفکر مذهبیِ مغالطهآمیز و مخدوش آن، از امروز جامعه فرسنگها عقبتر است و حرف ایدئولوژیکش را هم در انتها به شکلی مبتذل و التقاطی، با رویکردی انحرافی و مسیحی زده نسبت به امام حسین (ع)، پس میگیرد.
به لحاظ بصری هم گرچه کاری نو در سینمای ما کرده است، اما تقلید آشکاری که در موسیقی و تصویر از فیلم 2012 کرده و نیز فیلمبرداری شلختهای که دارد، این نوآوری را بی اثر ساخته و تلف کرده است.
میتوان دربارهی بخشهای دیگری از فیلم نیز سخن گفت، اما چون فیلمساز همچون همیشه، تمام نقدها را با پرخاشگری نفی خواهد کرد و منتقدان را به جناحهای سیاسی منتسب خواهد کرد و در نهایت خود به توضیح و تفسیر فیلم خویش خواهد نشست، ترجیح میدهم که دیگر بیش از این قلمِ نقد را در نوشتن برای چنین فیلم- و فیلمسازی- بی ارج نکنم.
صحبت از بادیگارد شد.
من در دفاع از بادیگارد چیزهایی نوشته ام. از آن چیزها، دو چیز غلط است. یک جمع بندی ام نسبت به حاتمی کیا عجولانه است و دیگری این که تعریف هایم از فیلم بیش از حد است. حرف شما و آقای فراستی هنوز کامل در من اثر نکرده است. باید یک بار دیگر فیلم را ببینم. آن چیزی که باعث شد تجدید نظر کنم، دیدن پشت صحنه بادیگارد بود. من با دیدن پشت صحنه این فیلم، به یک جمع بندی وحشتناک رسیدم. حس کردم کارگردان دارد یک فیلم سفارشی می سازد. نیمی از این سفارش را از «اوج» می گیرد؛ بنابراین موضوعش بسیار سست و بد از آب درآمده است. (محافظت از یک بچه پرروی مغرور پر مدعا که هیچ ویژگی برجسته علمی یا شخصیتی ندارد.) نیمه مهم تر سفارش این فیلم را خودِ مغرورِ مقدس پندارش می گیرد. این بخش دوم بیماری جدی تری در فیلم است. این بیماری، ناخودآگاهِ خودپسند به لحاظ فکری، و بسیار متفرعن در پرداخت شخصیت است. من می خواهم در فرصت فراغ تری با دیدن فیلم ثابت کنم، فیلم در میزانس و فرم، «عُجب» دارد. برای اثبات این انانیت و عجب، نیاز به گفت و گو دارم؛ هم با شما و هم با آقای فراستی و خانم سام. نمی دانم چیزی که پیدا کرده ام درست است یا نه. ولی فی المجلس نشانه هایی برایش دارم که باید حضوری صحبت کنم تا به جمع بندی برسم و منتشرش کنم.
سید جواد:
به نظرم اصلاً بیراه نمیگویید، اما قطعاً برای پخته شدن بحث با گفتگویی که میفرمایید موافقم.