اشاره: این نقد برای «پایگاه نقد داستان» نوشته شده است. شما میتوانید متن داستان را در «اینجا» بخوانید.
روایتپذیری
درود بر تو، مهران عزیزی عزیز
که نوشتهات را، از همین نخستین سالهای نوشتن، در معرض نقد گذاشتهای و برعکس
خیلیها که ترجیح میدهند با تشویق و تمجید ویران شوند، تو تصمیم گرفتهای که با
نقد، سرزنده شوی. من هم تلاش میکنم که به احترامِ این طرز تفکر، در نقد کمفروشی
نکنم و تو را در جریان دیالوگ صریح اما صمیمانهی خودم با نوشتهات بگذارم:
راستش «دانشگاه» داستان خوبی
نیست. بخش آغازین خوبی برای یک داستان هم نیست. حقیقتش
را بخواهی، به زعم من، «دانشگاه» اصلاً داستان نیست. متن حدوداً 1000 کلمهای تو تنها یکی از ارکان داستان را
داراست: «شرحِ ماوقع».
داستان، برای آنکه داستان باشد، در ابتدا به شخصیت نیاز دارد
و ماجرایی که برای آن شخصیت رخ بدهد. تازه این زمان است که عنصرِ «شرحِ ماوقع»،
قابلیت عرض اندام مییابد تا بیانگر چگونگی وقوع این ماجرا برای آن شخصیت باشد.
«شرحِ ماوقع»، در غیاب شخصیت و ماجرا، هرچند با نثری قابل قبول همراه باشد- که در «دانشگاه»، البته با وجود تبصرههایی، هست-
حداکثر به گزارشی تبدیل میشود که خواننده را درگیر نکرده، در او نیاز به پیگیری
رخدادها را ایجاد نمیکند.
اما شخصیت، ماجرا و «شرحِ ماوقع» تنها کالبد یک داستان را
شکل میدهند؛ روح آن، «روایت» است و «روایتپذیری».
داستان تنها زمانی روایتپذیر است که معلوم باشد مخاطب چرا باید شخصیت ما را
بشناسد، چرا باید از ماجرایی که برای شخصیت اتفاق میافتد باخبر شود و چرا باید
شرح چگونگی این اتفاق افتادن را بخواند. مخاطب باید این داستان را بخواند «که چی؟». این «که چی؟» البته از تیرهی پیام و
عقلانیت نیست؛ از دودمان ناخودآگاه است و تجربهی حسی. نویسندهای که از نتایج
تجربیات خویش سخن میگوید، قلمزن حوزهی عقل است و جایی در ادبیات ندارد، اما آن
نویسندهای که خودِ تجربیات را در ساحت حس، با مخاطب به اشتراک میگذارد، داستاننویس
نام میگیرد. بنابراین، داستان پدیدهای است تجربهساز و داستاننویس اگر چیزی را
تعریف میکند، هدفش آن است که قطعات پازل تجربهای را برای مخاطبش کامل کند. این
عمل، روایت نام دارد و بدین ترتیب، ماجرایی «روایتپذیر» است که استعداد شرکت دادن
خواننده در تجربهای حسی و خاص را دارا باشد.
حال اگر داستان ما «روایتپذیر» باشد و بتواند ما را در مسیر
تجربه کردن پدیدهای معیّن سیر دهد، باید شخصیتی که میسازیم، ماجرایی که خلق میکنیم
و شرحی که میدهیم، همه، ناظر به آن تجربهی خاص باشند و بخشی از آن را تکمیل کنند. چنین داستانی، دارای روایت خواهد بود و
روایت نخستین پله از نردبان داستاننویسی است؛ پلهای که در «دانشگاه» لق میزند.«دانشگاه» فاقد روایت است؛ یعنی اجازهی وارد شدن در تجربه و
فرصت همذاتپنداری با شخصیت و امکان همراه شدن با سیر اتفاقات را از ما سلب میکند.
آنچه ما در «دانشگاه» با آن طرف
هستیم، صرفاً ارائهی اطلاعات دربارهی آدمها، وقایع و شرح آنهاست بجای شخصیتپردازی،
ماجراسازی و روایت.
ما اطلاع داریم که گویندهی داستان شاگرد اول بوده و دلش
رشتهی ادبیات میخواسته است. اطلاع داریم که پدرش معلم بوده و با تحصیل او در این
رشته مخالف بوده است. اطلاع داریم که از سوی مدرسه مجبور به انتخاب رشتهای دیگر
شده است. اطلاع داریم که او اینک در چهل سالگی دارد وقایع گذشته را بیاد میآورد.
اما آنچه نمیدانیم آن است که همهی اینها را چرا میدانیم و چرا خیلی چیزهای
اساسی و بنیادین را نمیدانیم؟
علاقهی به ادبیات، که اکنون آغازگر و اساس داستان و شخصیت
است، چرا و چگونه در این شخصیت شکل گرفته است؟ ما از همه چیز عقبه داریم بجز
ادبیات و شخصیت. در جایی از داستان چنین میخوانیم:
«من با همهی کودکی، بی که با کسی حرفی زدهباشم، خودم سنگهام را واکنده بودم با خودم و انتخابم را کردهبودم و پیه تبعاتش را به تنم مالیدهبودم و فقط مانده بود آفتابیاش کنم».
اینکه یک کودک بدون مشروت با کسی خودش تمام جوانب را در نظر
گرفته باشد، به خودی خود، پذیرفتنی نیست و اگر آن را به کسی بگوییم، برداشتش آن
است که آن کودک، کودکی کرده و به اشتباه تصوّر کرده که همه چیز را سنجیده است. این
برداشت چرا اتفاق میافتد؟ چون تصوّر منطقی و عام از کودکان آن است که غالباً بدون
مشورت نمیتوانند تمام زوایای یک امر- بخصوص امری که مربوط به آیندهای باشد که
هیچ تصور و تجربهای از آن ندارند- را بررسی کرده و همهی تبعاتش را سنجیده باشند.
این تصوّر عام اگر بخواهد شکسته شود، عام بودنش باید از بین برود. یعنی باید
شخصیتی خاص ساخت که مخاطب بتواند باور کند که این شخصیت خاص میتواند مخالف وضع
غالب عمل کند. ولی ما در «دانشگاه» با چنین شخصیتی طرف نیستیم؛ فقط با اطلاعاتی طرف
هستیم که نویسنده به ما میدهد. او میگوید که شخصیت با تمام کودکیاش توانست
تصمیم درست و کامل بگیرد، ما هم مجبوریم قبول کنیم. اما در واقع مجبور نیستیم.
مخاطب تنها چیزی را در ناخودآگاه خود میپذیرد که ساخته و پرداخته شده باشد، نه
فقط از پس ادّعای نویسنده آمده باشد.
ما اگر مختصات درونی شخصیت داستان را درمییافتیم (حجم زیادی
هم نیاز نداشت) و علاقهی او به ادبیات فقط یک گزاره نبود و مخالفت پدرش یک گزارش،
آن وقت میتوانستیم لحظه به لحظه تضاد علایق و خواستههای او را با پدرش تجربه کنیم.
این است اساس «دانشگاه» و چیزی که میتوانست آن را روایتپذیر کند. اینک، اما، نویسنده این تضادها را در غالب
جملههایی بیانیهمانند و شعارگونه که خیلی هم بکر نیستند («این که خودت کارهای
نباشی و...»، «مرد که باشی و زندگی که بپیچاندت و...»، «چیزی را که دوست نداری
مجبوری تحملش کنی و...») مطرح کرده است. تجربهای در کار نیست. او فقط دارد از
گذشتهاش گزارش میدهد و نمیگذارد که ما به او نزدیک شویم و آنچه او را در این 25
سال آزرده، تجربه کنیم.
چنین نوشتهای نه میتواند به عنوان داستانی مستقل خوانده
شود و نه میتواند بخش آغازینِ یک داستان باشد چون چیزی را به واقع آغاز نمیکند.